به او که گفتم بمان، اما نماند!!!

خسته ام 

از تکرار دلتنگی هایم...!!!

از تمام ناگفته هایم...!!!

از سکوت....از انتظار....از تنهایی

تنها در کنار همه...

تنها در میان جمع...

تلخ است باور تمام حقیقت ها...

رسیدن به حقیقتی تلخ...و پذیرفتن آن....وتحمل آن در گذر سالها...

خسته ام!

+ تاریخ | پنجشنبه 12 بهمن1391ساعت | 9:57 قبل از ظهر انتظار| انتظار |

بلندترین شب امسال هم بدون تو گذشت...

این  یلدای بدون تو بود...

باز هم فال...

باز هم نبودنت در فالم...

چند یلدای دیگر باید بگذرد بی تو؟؟؟

+ تاریخ | دوشنبه 4 دی1391ساعت | 1:25 بعد از ظهر انتظار| انتظار |

دلم می خواد یه چیزی بنویسم...

یه چیزی از جنس بغض های گاه و بیگاه شبانه ام

یه چیزی که حس و حالم رو بتونه بگه...

یه چیزی که توی دلم آشوب به پا کنه...

دلم می خواد یه حرفی بزنم که همه آه های دلم رو توش خلاصه کنه...

دلم یه حرفی می خواد که همه گوشها از شنیدنش کر بشن...

دلم یه حرف می خواد از جنس تو...!

+ تاریخ | یکشنبه 21 آبان1391ساعت | 10:15 قبل از ظهر انتظار| انتظار |

هوای پاییز دیوونه ام میکنه...

دلم لک زده واسه یه پیاده روی طولانی توی خیابون ولیعصر...

از اون ور هم برم انقلاب...

یه چرخی بزنیم و بعد هم یه قهوه توی کافه فرانسه...

در کنار همه اینها فکر تو باهامه

یاد اون روزا بخیر...

ای کاش بودی و میدیدی...

 

+ تاریخ | سه شنبه 11 مهر1391ساعت | 9:37 قبل از ظهر انتظار| انتظار |

بدینوسیله من رسما از بزرگسالی ام استعفا می دهم و مسئولیت یک کودک هشت ساله را به عهده میگیرم...

می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است چون می توانم آن را بخورم...

می خواهم زیر یک درخت بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم

می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا رستوران پنج ستاره است!

می خواهم در کوچه پس کوچه های محله مان بالابلندی بازی کنم...

می خواهم سرم را از شیشه تاکسی بیرون بیاورم و بلند بلند شعر بخوانم

می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم،بادبادکم را به هوا بفرستم...

می خواهم به گذشته برگردم ....وقتی داشتم رنگ ها را ، جدول ضرب را و شعرها را می آموختم

می خواهم شب هنگام عروسکم را در آغوش بگیرم و بیخیال از هر آنچه پیش آمده بخوابم...

می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند...!

می خواهم به همان زندگی ساده خود برگردم،

نمی خواهم زندگی ام پر شود از کوهی از مدارک اداری،خبرهای ناراحت کننده،صورتحساب،جریمه

اجاره خونه، سر رسید وام و....

می خواهم کودکانه روی صحنه تئاتر هزار نقش  بازی کنم و لذت ببرم

می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم،به فرشتگان، به باران ، به صدای باد...

همه چیز بزرگسالی ام برای شما...

 

 

                                                                           من رسما از بزرگسالی استعفا می دهم...

                                                                         به تاریخ:پانزدهم شهریور ماه سال نود و یک

 

+ تاریخ | دوشنبه 27 شهریور1391ساعت | 11:27 قبل از ظهر انتظار| انتظار |

بیا...

حتما بیا...

اگه نیای دلم خیلی میگیره....

من باید خوشحال باشم....تو هم خوشحال باش

من باید بخندم....تو هم بخند

من باید زندگی کنم....تو هم زندگی کن

من مجبورم....!

تو بخواه....!!!

+ تاریخ | دوشنبه 13 شهریور1391ساعت | 10:39 قبل از ظهر انتظار| انتظار |

بالاخره یه روز خودکشی می کنم..

نه اینکه رگ دستم را بزنم...

نه!!!

احساسم را کنار می گذارم....

بالاخره یه روز از دست خودم خلاص میشم...

+ تاریخ | سه شنبه 31 مرداد1391ساعت | 12:46 بعد از ظهر انتظار| انتظار |

قهوه....

ورق...

حافظ....

سیگار...!!!

چقدر دنبالت بگردم...!

میدانم دیوانه ام میدانی...

تو بخند....

که من دیوانه همین خنده هایت شدم...!

 

 

 

+ تاریخ | دوشنبه 23 مرداد1391ساعت | 12:34 بعد از ظهر انتظار| انتظار |

این خصلت آدمیزاده....!

 گاهی اوقات  اسیر سرنوشت میشن....

تسلیم میشن در برابر اون چه که نمی خواهند...

قبول می کنند اون چه رو که نمی تونن تحمل کنن!!!

می پذیرند تلخ ترین اتفاقات زندگی شون رو....

باهاش کنار میان....

به زندگی شون ادامه میدن...

گاهی اوقات دلتنگی.... و باز ادامه....

این خصلت آدمیزاده....

به هر چیزی که پیش میاد عادت میکنه....

یه کم تلاش میکنه اما اگه نشه....میگذره...

این خصلت آدمیزاده...

اما

ای کاش منم آدم بودم....!!!!!!!!!

+ تاریخ | یکشنبه 15 مرداد1391ساعت | 11:0 قبل از ظهر انتظار| انتظار |

گاهی اوقات انقدر دلتنگ میشم که خندم میگیره...

باور میکنی؟

دارم می خندم....!!

از این همه دوست داشتن....

از این همه احساس....

از این همه انتظار و سکوت....

خندم میگیره از این همه عشق!!!

+ تاریخ | شنبه 14 مرداد1391ساعت | 3:13 بعد از ظهر انتظار| انتظار |