|
مي خواهم برايت بنويسم. اما مانده ام که از چه چيز و از چه کسي بنويسم؟ يا از خودم که چون تک درختي در کوير خشک، يا از خودم که شيشه اي بي حفاظ بودم؟ از چه بنويسم؟ يا از نگاه غريبه ات که با نگاهم آشنا شد؟ و رفت و ناپيدا شد. از قلبي که مرا نخواست يا قبلي که تو را خواست؟ و بر زود باوري قلب من که تو را بي ريا و مهربان انگاشت اتهام بزند. و از همه ي وابستگي ها بريدم تا تو را داشته باشم عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم. و تو معناي ((دوست داشتن))را درک کني… که تو آن را در قلبت حس نکردي و معنايش را ندانستي…
میخواهی بروی؟ خب برو… انتظار مرا وحشتی نیست شبهای بی قراری را هیچ وقت پایانی نخواهد بود برو… برای چه ایستاده ایی؟ به جان سپردن كدامین احساس لبخند میزنی؟ برو.. تردید نكن نفس های آخر است نترس برو… احساسم اگر نمیرد ..بی شك ما بقی روزهای بودنش را بر روی صندلی چرخدار بی تفاوتی خواهد نشست برو… یك احساس فلج تهدیدی برای رفتنت نخواهد بود پس راحت برو مسافری در راه انتظارت را میكشد طفلك چه میداند كه روحش سلاخی خواهد شد برو… فقط برو…..
امروز که برای تو می نویسم شاید آخرین نامه من برای تو باشد. آخرین نوشته ای که عشقم را به تو نشان می دهد. امروز می خواهم به عهدی که با تو بستم عمل کنم. به عهدی که جانم را دردمند و روحم را پیر و فرسوده می کند. امروز می خواهم به عهدم وفا کنم و ترا رها کنم. آنگونه رها که حتی در رویاهای شبانه ام هم به سراغم نیایی. آنگونه رهایت کنم که خاطراتت را یکجا به فراموشی بسپارم. امروز ترا برای همیشه بدرود می گویم نه آنگونه که خود خواهان آنم بدرود می گویم بی آنکه در آغوشت بگیرم. بی آنکه با دستهای لرزانم اشکهایت را پاک کنم. بی آنکه اجازه دهی برای آخرین بار گرمی وجودت را لمس کنم. این گونه با تو خداحافظی می کنم تا به عهدم وفا کرده باشم. امروز آخرین روز روشن زندگی من است. امروز دیگر شب پر ستاره ندارد. امروز دیگر غروب عاشقانه ای برایم نخواهد داشت. امروز پایان من است. چون امروز می خواهم به عهدم وفا کنم. به عهدم!!! چقدر جالب.... چرا همیشه همه عهد ها و پیمان ها به ضرر من تمام شد؟؟؟؟؟؟ چرا غصه دار همه عهد ها من شدم؟ نمی دانم.... اما این را می دانم که همیشه دوستت خواهم داشت... امروز من به عهدم وفا می کنم همانگونه که تو خواسته ای... امروز من می روم برای همیشه تا به تو ثابت کنم عاشق ارباب و معشوق برده نیست!!!! من ترا بیشتر از جانم دوست دارم.... امروز من به عهدم وفا کردم. تا بیاید روزی که تو نیز به عهدت وفا کنی...
اینبار بی سلام شروع می کنم. شاید این تفاوت در نوشته ام تو را به فکر وادارد. اینبار نه از حال خودم می گویم و نه از حال تو می پرسم که تکرار این تکرار بی فایده خسته ام کرده است. اینبار می خواهم نامه ام را با سلام به بهار شروع کنم. حسودیت می شود نه؟ تو حسود بودی خوب یادم هست. تو به بهار و پروانه ها به ماه و ستاره ها به خورشید و ابرها. تو به تمام دوست های صمیمی حسودی می کردی. تو حتی به من به خودت حسودی می کردی. حسود زیبا و خواستنی من. دلم برای چشمانت تنگ است. دلم برای نگاه بی خیالت به من تنگ است. دلم برای تک خنده های پرمعنایت تنگ است. زیبای سرکش من کاش می دانستی کاش می دانستی دلم برای گریه های بی پایانت چقدر تنگ شده است. خنده ات می گیرد اگر باز بگویم هنوز منتظرم. هنوز منتظرم تا تو فکر کنی و شاید مرا ..... بخند. بخند که خنده ات جان به قلبم می دهد. بخند که خنده ات روح بیمار و افسرده ام را زنده می کند. صدای خنده تو مرا به وجد می آورد و باور می کنم که هنوز در زندگی تو حضور دارم. زیبای سنگ دل من. من ترا تا کجای عاشقانه های دلگیر این قصه تلخ خواهم داشت. می ترسم. هیچ نگو. هیچ نگو. من نه پایانی می خواهم و نه سرانجامی. بگذار بماند. همینگونه بماند. تو باش و من هم که هستم. تو همانگونه که دوست داری باش. من هم که ....
همیشه با تو بودن را انکار کرده ام همیشه انکار کرده ام که تو برای من همچون هوایی هستی که تنفس می کنم نمی دانی چقدر در حسرت داغ تو می سوزم می سوزم که نمی توانم حتی برای یک ثانیه در آغوشت بگیرم دلم می خواست حتی اشکی بودم که از شادی بر گونه های زیبایت جاری می شدم و به فاصله ی یک ثانیه جان می باختم به این ترتیب می توانستم صورت تو را که برایم آرزوست لمس کنم تو را ندیده ام.....نشناخته ام.....اما همه ی وجودم هستی شاید سالها بماند.....این حسی که احساس می کنم دردی که احساس می کنم........غروری که از شناختن تو در وجود دارم شاید همین فردا.....یک ساعت دیگر شاید بعد از درس امروز فراموشت کنم زمان مرا یاری خواهد کرد.....من در طول زمان با تو آشنا شدم به من بگو... چه گونه می توانم فراموشت کنم وقتی در هر قسمت کوچکی از زندگی ام تو وجود داری به من بگو چه گونه فراموشت کنم؟ وقتی در تک تک لحظه های عمرم .... در هر نقطه روحم نشانه ای از وجود تو نهفته است به من بگو چه گونه انکار کنم عشقی که می دانم حقیقی است؟؟؟ چه گونه وجود تو در ابتدا و انتهای سرنوشتم را انکار کنم؟ چه گونه بر طعنه های هر دقیقه ی دوستان نزدیکم طاقت بیاورم؟؟؟؟ به من بگو.......
اين روزها به مجروحي گم شده و شكسته و پرپر مي مانم و هواي آسمان چشمانم ابري تر از هميشه است اين روزها بي خود و بي جهت مي گريم در كنار عطر هر گل در كنار بسته ي هر كتاب در كنار حسرت هر شوره زار در كنار بد هر خواب در كنار سياه هر رويا در كنار دل دل هرخط و نور و رنگ و سايه… مي گريم… مي گريم و مي گريم… اين روزها سرشارم از احساسي كه فراتر از احساس است سرشارم از غمي كه فراتر از غم است سرشارم از آهي كه فراتر از آه است سرشارم از عشقي كه فراتر از عشق است و فاقد روحي كه پذيرنده ي اينهمه باشد… اين روزها در ميان همه از هميشه تنهاترم و پرم از كاش و ايكاش… كاش و ايكاش كه درد را نمي شناختم كاش و ايكاش كه جاي بد قصه ها را نمي دانستم كاش و ايكاش كه در پس هر لحظه سقوط نمي كردم… ويران نمي شدم… كاش و ايكاش… اين روزها آخرين تكه ي دلم در كنار نوشته هايت آب شده و به زمين چكيده… و هيچكس نمي داند كه من نگرانم… هيچكس نمي داند كه من در ميان گندم زار، در قلب كوير نگرانم… نه نگران دلي كه بر زمين افتاده و شكسته… كه نگران هر آنچه كه تو نوشته اي و من نخوانده ام… هر آنچه كه تو گفته اي و من نشنيده ام… هر آنچه كه تو كرده اي و من نديده ام…!!!! نگرانم… و يا شايد نه!! تنها و تنها به هذياني غم انگيز دچار شده ام… نمي دانم… تنها مي دانم كه اينجا بي تو تنها ي تنها شده است و من بي ترانه تر از هميشه ام… كاش و ايكاش… كاش مي توانستم در زير باران با تو قدم بر دارم و آنقدر نگاهت كنم تا باران بند بيايد… كاش مي توانستم براي يكبار هم كه شده دستانت را به نوازش بنشينم… كاش مي توانستم روزي سر بر زانوانت بگذارم و شنونده صداي خوش و جان فزايي باشم كه از حافظ مي گويد… کاش و ایکاش می توانستم بگویم آنچه را که نگفتم... دلم فقط تو را ميخواهد… رو به ماه… پشت به دریا… ميخواهم سر بر موهای سياه تو بگذارم و ببارم… ميخواهم براي اولين و آخرين بار به اعتماد شانه هايت بميرم… براي اولين بار و آخرين بار…
خیلی جالبه... احساس هم دردی اطرافیانم رو میگم بیچاره...میدونیم سخته ....اون لیاقتتو نداشت...تو هنوز جوونی ...به موقعیتهات فکرکن... خندم میگیره از این حرفها...از این دلسوزی های کورکورانه واقعا به چی فکر میکنن که همدردی می کنن... یعنی فکر میکنن دردمون مشترکه؟؟؟خنده داره...! مگه اصلا دردی هم هست؟ مگه کسی هم میدونه که من چی کشیدم؟ مگه کسی میتونه بفهمه این درد من بی تو رو؟ بهم میگن دیگه باید بزاریش کنار....مگه میشه آدم خودشو بزاره کنار؟ بهم میگن باید فراموشش کنی...مگه آدما زندگیشون رو فراموش می کنن؟ به زور می خوان بهت احساسی نداشته باشم...آخه نمیدونن تو تمام احساس منی... میگن برام عادی میشی....آخه من چی بگم به شون....خنده داره... چقدر دلم می خواست توی این روزها تنها باشم.... تنهای تنها...فقط من باشم و تو....تو که تمام منی!!!
خیابون ها شلوغ.... مردم در رفت و آمد... همه در تکاپوی زندگی جدید.... بوی سمنو و طراوت سبزه های کنار خیابون و شیطنت ماهی های قرمز کوچولو.... همه نشانه زندگی دوباره...چه قشنگ!!!! اما دل من...بیچاره دلم... آخرین روز از سال یک هزار و سیصد و هشتاد و هفت.... امسال هم تموم شد... با همه خوبی ها و بدی هاش با تمام اتفاقات عجیب!!!! خوبی دنیا به اینه دیگه....که میگذره...و چه خوب که میگذره!!!! باز هم سر سفره هفت سین دعا می کنم دعا می کنم که صبرم بیش از پیش باشه... دعا می کنم که راضی باشم به رضای ....!!!
نمیدونم چرا...! معمولا جمله هام یا با نمیدونم شروع میشه یا تموم... آخه واقعا نمی دونم چرا؟!؟؟ پرم از سوال های بی جواب ... سوال هایی که عین روز روشن هستند و این شب مبهم...! اصلا نمی دونم میتونم واسشون جواب پیدا کنم یا نه... فقط سردرگمم...اینم واژه جدیدیه!!! بهتره بگم یه حس جدید... پرم از پوچ...سردرگم.... نمی دونم چرا....
ساعت اتاقم که نه
اما ساعت دلم از نیمه شب هم گذشته!!! و من باز هم بیدارم... با چشمانی بسته می بینم آنچه را که نباید!!!! میدونم که می دونی اما می خوام واست بنویسم چون فقط تو می فهمی منو... دیگه از حسادت های گاه و بیگاه خسته شدم از نگاه های آشنا!!! از حرفهای کنایه آمیز... مگه گناه من چی بوده....؟ من که کاری به کار کسی ندارم...من که خودمو از عالم و آدم دور کردم سرم تو کار خودمه...آهسته میرم و میام!!! چرا باز هم منو رها نمی کنن؟!؟!؟! میدونی این حسودان به ظاهر دوست نما حتی به افکار منم نفوذ کردن!!! چیکار کنم.... من فقط یه کم آرامش می خوام.... کسی می دونه از کجا باید پیدا کنم؟؟؟
|
About![]()
بی تفاوت ننشین رو به روی احساسم Archivesخرداد 1388اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 Links
کبوتر شکسته بال |