درد دلهای شبانه
از تو مهربانتر کیست که دردهایم را با او در میان بگذارم و زخمهای دلم را پیش رویش بشمارم؟
از تو آیینه تر کیست که هزار توی روحم را به من نشان دهد، بی آنکه سرزنشم کند؟
در روزهایی که ابرها بی وقفه بالای سرم راه می روند، جز تو چه کسی زیر درخت بید می ایستد و برایم ترانه می خواند؟
در شبهایی که ماه و ستارگان و آتشکده ها و فانوسها هریک به سویی می گریزند، جز تو چه کسی شمعی در دلم روشن می کند؟
خوب من...
مرا به خاطر همه نامه هایی که برای تو ننوشتم، ببخش!
مرا به خاطر همه آوازهایی که برای تو نخواندم، ببخش!
مرا به خاطر همه لبخندهایی که زندانی کردم و از تو دریغ داشتم، ببخش!
من می توانستم در یک بعدازظهر زیبا شاخه ای گل به تو هدیه دهم، اما پاییز اجازه نداد
من می توانستم کوزه هایت را پر از موج کنم، اما طوفان از راه رسید و موجها را با خود برد
من می توانستم در یک صبح تازه سرم را روی شانه هایت بگذارم و گریه کنم، اما غرورم نگذاشت.
بهترینم!
صدایم را ببخش! لبهایم را ببخش! اشکهایم را ببخش!
از تو مهربانتر کیست که سرگذشت دستهایم را برایش بنویسم و از فاصله ها گله کنم؟
از تو آیینه تر کیست که قامت بر قامتش بایستم و احوال دلم را بپرسم؟
11:48 بعد از ظهر  | انتظار
|
آخرین دلنوشته 86
بوی عید...
یه سال دیگه هم تموم شد گلم...
سیصد و شصت و پنج روز دیگه رو هم به انتظارت به پایان رسوندم
قصه سال هشتاد وشش داره تموم میشه
و باز هم یه سال جدید...و یه انتظار عظیم
نه اشتباه نکن گلم
شکوه نمی کنم...از انتظار نمی ترسم
بهش عادت کردم!!!
دیگه فکر کنم فهمیده باشی که آنقدر برام عزیزی که
انتظار کشیدنت رو هم دوست دارم...
فقط یه کم نگرانم!
از این میترسم که
عمرم به لحظه آمدنت نرسه...
فقط از این میترسم که...
اما تو نگران نباش
همیشه بدون هر کجا که باشی
با هر کسی که باشی...
یه نفر تا آخرین لحظه عمرش برات دعا میکنه
و منتظرت میمونه...
11:44 بعد از ظهر  | انتظار
|
دلم برای کسی تنگ است
کسی که مهربانی چشمانش بسان زلال جویباران وصفای دلش را بسان
قرص نان میان همه قسمت می کرد
دلم برای کسی تنگ است
كسی كه دلی برای شنيدن نجواهای شبانه من داشت و لحنی آرام برای نوازش موهايم ؛
دلم برای کسی تنگ است
كسی كه خالی وجودم را از خود پر می كرد و پری دلم را با وجود خود خالي؛
دلم برای کسی تنگ است
كسی كه اشكهايم بر روی دستانش ميريخت و او آب آرامش را بر روی گيسوانم ؛
دلم برای کسی تنگ است
كسی كه با او در جمع تنها بودم و در تنهائيمان دنيائی را مالك بوديم؛
کسی که زندگانی من است
كسی كه دوستش دارم
عاشقانه
همیشه
تا ابــــــــد ؛
تا خود خداونــــد
!
9:35 بعد از ظهر  | انتظار
|
اول فقط میشناختمت ... یک روز باهات حرف زدم ، بعدا فقط یک دوست بودی ، یک کم گذشت ، بهترین دوستم شدی ... همه حرفهام رو بهت میگفتم ، خوشحالی و ناراحتی همدیگر رو میدونستیم ، نصیحتم میکردی و دلداریم میدادی ، یا اینکه با خوشحالی من سهیم میشدی . زمان گذشت ... کم کم به هم نزدیکتر شدیم ، از همه زندگی هم با خبر شدیم ، خوب و بدش مهم نبود ... اینکه هردومون یکی رو داشتیم باهاش درد دل کنیم قشنگ بود . بازم گذشت ... گذشت ... گذشت ... هر روز برام عزیزتر میشدی ، هر از گاهی ناخود آگاه دلم بدجوری تنگت میشد ... به روی خودم نمیاوردم ، میگفتم : اینم میگذره ... نگذشت ... یک روز بهم گفتی که دل تو هم تنگه ... گفتی که خیلی دلت تنگه ، گفتی که دوستم داری ، منم دوستت داشتم ... سکوت کردم ... هیچی نگفتم ... میترسیدم ! از چی ؟ خودم هم نمیدونستم ، باز هم گذشت ... دیدم بدون تو خیلی سخت شده ، بهت گفتم ... بهت گفتم که همه چیز من هستی ، بهت گفتم چقدر دلم تنگه ، بهت گفتم که چقدر برای بودن باهات بیصبرم ، میترسیدم ... یرسیدی چرا ؟ نمیدونستم ... گفتی که ترس نداره ، باورم نمیشد ... عاشق شده بودم ! اینقدر این کلمه رو توی کتابها و شعرها و گفته ها به سلاخه کشیدن که دیگه باورم نمیشد عشق وجود داشته باشه . فکر میکردم هوسی بیش نیست ... نمیدونستم چه جوری فرار کنم ، کجا برم ، به کی بگم ، به خودت گفتم ... گفتی که هست ، عشق هنوز هست ، هوس نیست ! دلم آروم شد ... خیلی آروم شد ، تازه فهمیدم که دنیا چقدر قشنگه ، تازه فهمیدم که تا شقایق هست ، زندگی باید کرد ... تازه فهمیدم که عاشق شدم و امید وصال قدرت هر کاری رو بهم داد ، هر کاری ... آره ، عشق است و با امید رسیدن بهش ، کوه رو از جا میشه کند . چه حال و هوای عجیبی است ...
11:31 بعد از ظهر  | انتظار
|
بگذار آن باشم که با تو تا آخرین لحظه زندگی خواهد کرد.
بگذار آن باشم که با صداقت با تو درد دل میکند وبا یک رنگی ویکدلی زندگی میکند.
بگذار همانی باشم که در شادی هایت میخندد و در غم هایت با تو شریک است.
بگذار کسی باشم که وقتی کلمه دوستت دارم را بر زبان میاورد اشک از چشمانش سرازیرشود.
بگذار همانی باشم که تو می خواهی، همانی که تو آرزوی آن را داری.
بگذار کسی باشم که زمان تنهای اش تو همان تنهای او باشی و زمان خوشبختی اش تو همان خوشبختی او باشی.
بگذار همانی باشم که با باوری عمیق به تو در زندگی نگاه بیندازد وبااحساسی پاک عاشق قلب مهربان تو باشد.
بگذار کسی باشم که دیگر به جز تو به کس دیگرنگاه نکند وتنها توباشی وقلب مهربانت و یک دنیا عشق در وجودش.
((بگذار عاشق باشم.))
0:8 قبل از ظهر  | انتظار
|
دستهایم بی حس و نگاهم نگران
می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس
این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب!!!
راستش می دانی طاقت کاغذ من طاق شده...
پیکر نازک تنها قلمم ؛زیر آوار غم و درد ببین خرد شده!
می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس...
می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس!
من دگر خسته شدم..
راست گفتند می شود زیبا دید؛ می شود آبی ماند!
اما ... تو بگو ؛گل پرپر شده را زیباییست؟! رنگ مرگی آبیست؟
می توانی تو بیا؛ این قلم ؛ این کاغذ
بنشین گوشه دنجی و از این شب بنویس
بنویس از کمر بید شکسته ؛ و یک پنجره ساکت و بسته!
ازمن! آنکه اینگونه به امید سبب ساز نشسته
هر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکش..
صحنه ئ پیچش یک پیچک زشت؛ دور دیوار صدا!
حمله خفاشان !!
جراتش را داری که ببینی قلمت می شکند؟
کاغذت می سوزد؟
من دگر خسته شدم. می توانی تو بیا
این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب
من دگر خسته ام ازاین تب و تاب .
11:48 بعد از ظهر  | انتظار
|
دیگه به انتظار آمدنت نمی مانم!
چون میدونم که نمی آیی
دیگه به راه آمدنت خیره نمی مانم!
چون میدونم که راهت را عوض کردی
دیگه آرزوی داشتنت را نمی کنم!
چون میدونم که برای من نیستی
دیگه نمی خواهمت!
چون میدونم که خواستنم بی نتیجه است
دیگه نبودنت را فریاد نمی زنم!
چون میدونم که نبودنت حقیقته
اما نمی تونم دوستت نداشته باشم...
نمی تونم دلتنگت نباشم...
نمی تونم نگران زندگیت نباشم...
نمی تونم به فکرت نباشم...
می فهمی...!!!
9:43 بعد از ظهر  | انتظار
|
خدایا خسته شدم، بازم کم آوردم
دیگه نمی تونم ادامه بدم دیگه بسته...
آخه منم آدمم منم یه ظرفیتی دارم دیگه ...آخه صبرم اندازه ای داره من که عیوبت نیستم
من یه بنده ساده ودلشکسته و خستتم...حرفامو میشنوی؟؟؟
خدایا شکایت دارم
از خودت شکایت دارم از دنیا شکایت دارم از بی رحمی ها از زندگیم
از آدمایی که به ظاهر دوستن ،از آدمایی که تا وقتی باهات خوبن که کارت دارن شاکیم
حالم از کار و زندگی و دوست و رفیق و همه چیز بهم میخوره
دیگه نمی خوام الکی بخندم دیگه نمی خوام فیلم بازی کنم
دیگه نمی خوام به مشکلاتم اهمیت ندم...نمی خوام سنگ صبور همه باشم
خدایا من تسلیمم ...دیگه امتحانم نکن...
من باختم ...دیگه چیزی ندارم که ببازم
نمی خواد بهم ثابت کنی ...
من زندگیم رو باختم
خودم میدونم ...
خدایا این عاجزانه ترین خواهش و آخرین خواستمه
راحتم کن...
11:50 بعد از ظهر  | انتظار
|
دلتنگی های هر شب...
بی تو طوفان زده دشت جنونم
صید افتاده به خونم
تو چه سان میگذری غافل ازاندوه درونم
بی من از کوچه گذرکردی ورفتی
بی من از شهرسفرکردی ورفتی
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی
نگهت هیچ نیافتاد به راهی که گذشتی...
چون در خانه ببستم
دگرازپای نشستم
گویا زلزله آمد ،گویا خانه فرو ریخت سرمن
بی تو من درهمه شهرغریبم!
بی تو کس نشنود ازاین دل بشکسته صدایی
توهمه بود و نبودی
توهمه شعروسرودی
چه گریزی ز بر من که ز کویت نگریزم...
گر بمیرم ز غم دل با تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدایی
نتوانم نتوانم
بی تو من زنده نمانم!!!

11:11 بعد از ظهر  | انتظار
|
باورش سخت است
باورنداشتم که گل آرزوی من
با دست نازنین تو بر خاک اوفتد
با این همه
هنوز به جان میرستمت
به الله که اگرعشق چنین پاک اوفتد
میبینمت هنوز به دیدار واپسین
گریان درآمدی که
فلانی خدا نخواست...
غافل که من به جز تو خدایی نداشتم!
اما دریغ و درد
نگفتی چرا نخواست؟؟؟

12:16 بعد از ظهر  | انتظار
|