تبليغاتX

                                       به حرمت باران, هر گونه کپی برداری, ولو دوستانه, مجاز نـیـسـت
 

نمیدانم چرا رفتی.... شاید خطا کردم

شنبه 21 بهمن1385


 

مهربانم...

روزگار غریبی است.غربت لحظات را با تمام وجودم احساس میکنم

هنوز هم نمی توانم نبودنت را باور کنم. سخت است بدون تو بودن ، سخت است بی تو روزگار را سپری

کردن ، سخت است بی تو بودن بی تو ماندن بی تو زندگی کردن!!!

روزگاری، زندگی بدون تو  برایم هیچ معنایی نداشت .اصلا نمی توانستم تصور کنم اما...

اما حالا با این واقعیت مواجهم و چار ه ای ندارم جز قبول آن و راضی بودن به رضای حق !!

عجب روزگار غریبی است...

 

 


 

3:27 بعد از ظهر  | انتظار  | 

یکشنبه 15 بهمن1385


 

مهربانم... 

  خیلی وقت است که فراموش کرده ام نوشتن را از برای تو...فراموشیم را به خاطر کم علاقگی یا

  روزمرگی یا دوست نداشتنم مگذار...ودر این که روز به روز بیشتر عاشقت میشوم شک مکن!

 نمی نویسم چون دیگر قادر نیستم در قالب نوشته ، بیان کنم احساسی را که به تو دارم               

 نمی نویسم چون کلمه ای را که قادر باشد بیان کند حال منه بی تو را نمی یابم.

 عزیزکم....

شاید بتوان با نگاهی دل داد

شاید بتوان با گرمای دستی عاشق شد

و شاید بتوان با بوسه ای عاشق ماند و به اوج لذت با هم بود رسید

اما آن زما نکه نه بوسه ای نه نگاهی و نه گرمای دستی باشد آنگاه چه باید کرد؟

آیا باید عشق را به فراموشی سپرد؟؟؟ اما من که هنوز عاشقم ؟!؟

و این همان حس قشنگی است که به من امید زندگی می بخشد وآن چنان در عمق جانم نفوذ 

کرده که  دیگر  وصالت را نمی خواهم. 

 

 

 

 

 


 

11:33 قبل از ظهر  | انتظار  |