برای همدردم...
نمی دانستم آنچه را که تا کنون تصور می کردم
با آنچه واقعیت داشت
فاصله ای به درازای یک زندگی دارد!!!
نمی دانستم و ای کاش هیچگاه
نمی خواستم که بدانم...
ولی انگارهمه چیزوهمه کس

دست دردست هم تقدیری را رقم زدند
تا سرنوشت مرا
به آنچه باید بدانم محکوم نماید
و من خواسته یا ناخواسته سرگذشت تو را دانستم
سرگذشتی که من نیز
چون تو در آن سهیم بوده ام!
پس بدان که دانستن حق من بود
ولی ای کاش
ای کاش درهمان نادانسته ها غرق می ماندم.
10:28 بعد از ظهر  | انتظار
|
نه اینکه بی تو نخندم!
نه!
اما به خدا،تمام این خنده های خام بی خیال
به یک تبسم کوتاه دیدارچهارشنبه ها نمی ارزد!
به تبسم ساعت نه صبح...
حالا هنوز
نه صبح چهارشنبه ها که میشود
کنار خیال خالی اتاقک تلفن می ایستم
دل به دامنه رویا می دهم
و تو را میبینم...
که با تبسم شیرینت به سویم می آیی!
نه اینکه بی تو نخندم
نه!
اما به نیامدن همیشه نگاهت قسم
تمام خطوط این خنده های خواب آلود
با رگبار گریه های شبانه
ازرخساره خسته وخیسم
پاک می شوند!!!

0:7 قبل از ظهر  | انتظار
|
روزها رفت و سالها گذشت
اما باز هم رویای داشتن تو به حقیقت نپیوست!!!
بهار و تابستان از پی هم گذشتند و پاییز زرد فرارسید ولی باز هم از تو خبری نیامد!
نکنه در نقطه ای دور یاد مرا به فراموشی سپرده باشی
و یا شاید کسی اسم مرا از کوله بار گذشته ات ربوده
شاید هم دفتر خاطراتت آنقدر خاک گرفته که قادر به خواندنش نیستی؟
نازنینم
هنوز ردپای رفتنت تا دور دست ها پیداست.
کاش بودی و می دیدی که چگونه چشم دوخته ام به راهت تا برگردی
آنروز که رفتی به احترام غرورم گریه نکردم
تا تو جاری شدن اشک هایم را نبینی
اما امروز این غرور را می شکنم تا شاید دوباره برگردی...

11:41 بعد از ظهر  | انتظار
|
همیشه میگفتم که از تنهایی میترسم
همیشه میگفتم که زندگی بدون تو برایم بی معناست
همیشه میگفتم که نبودنت را باور ندارم
همیشه میگفتم
که اگر می خواهی نباشی از اول نباش!
.....
همیشه به ترسهایم خندیدی
همیشه گفتی ترست بی مورد است از جدایی
همیشه گفتی
میخواهی بمانی و میمانی!
۰۰۰
ولی تو دلت با من نبود
و رفتی
و حالا پس از گذشت این همه تنهایی
دیگر نمی گویم نبودنت را باور ندارم
تنها میگویم
زندگی کن تا زنده بمانم!
9:45 بعد از ظهر  | انتظار
|