من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی
ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم
قصه بی سروسامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت :
" چه تهیدستی ... "
ابرباورمی کرد
من درآیینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه تنهایی من خوشبختی
من به اندازه زیبایی توغمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را درخور؟
هیچ
من چه دارم که سزاوارتو؟
هیچ
توهمه هستی من،هستی من
توهمه زندگی من هستی
توچه داری ؟
همه چیز
توچه کم داری ؟
هیچ ...
8:10 بعد از ظهر  | انتظار
|
صندوقچه بیقراریها
بارها براین شده ام که تمامی خاطراتت را همراه با دلتنگی هایم
درصندوقچه قدیمی مادربزرگ بگذارم و بگذرم
اما همین که دریچه صندوق را میبندم
دلتنگت میشوم!!!
گذاشتن و گذشتن کارمن نیست
دل من طاقت رفتن ندارد...
کارمن نیست دل کندن ازخاطراتی که روزگاری نه چندان دور
تمامی زندگیم بود...
مگرمی شود که بخشی اززندگی را از یاد برد
بخشی که تمامی من بود!!!
به خدا کارمن نیست دل کندن از تو...
کاردل من شاید این باشد که
تنها نظاره گر خاطرات دور دیدار باشم!
کاردل من بی تو
ماندن و با یادت بودن
و به خاطرت زندگی کردن است!!!

6:8 بعد از ظهر  | انتظار
|
مینویسم از تو
تا تن کاغذ من جا دارد
با توازحادثه ها خواهم گفت
گریه،این گریه اگر بگذارد
با تو از روزازل خواهم گفت
فتح معراج غزل کافی نیست
با تو تا اوج غزل خواهم گفت
مینویسم همه هق هق تنهایی را
تا تو ازهیچ به آرامش دریا برسی
تا تو درهمهمه همراه سکوتم باشی
مینویسم همه با تو نبودن ها را
تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببری
تا تو تکیه گاه امن خستگی ها باشی
تا مرا باز به دیدار خود من ببری
مینویسم از تو...
7:53 بعد از ظهر  | انتظار
|