خدایا خسته شدم، بازم کم آوردم
دیگه نمی تونم ادامه بدم دیگه بسته...
آخه منم آدمم منم یه ظرفیتی دارم دیگه ...آخه صبرم اندازه ای داره من که عیوبت نیستم
من یه بنده ساده ودلشکسته و خستتم...حرفامو میشنوی؟؟؟
خدایا شکایت دارم
از خودت شکایت دارم از دنیا شکایت دارم از بی رحمی ها از زندگیم
از آدمایی که به ظاهر دوستن ،از آدمایی که تا وقتی باهات خوبن که کارت دارن شاکیم
حالم از کار و زندگی و دوست و رفیق و همه چیز بهم میخوره
دیگه نمی خوام الکی بخندم دیگه نمی خوام فیلم بازی کنم
دیگه نمی خوام به مشکلاتم اهمیت ندم...نمی خوام سنگ صبور همه باشم
خدایا من تسلیمم ...دیگه امتحانم نکن...
من باختم ...دیگه چیزی ندارم که ببازم
نمی خواد بهم ثابت کنی ...
من زندگیم رو باختم
خودم میدونم ...
خدایا این عاجزانه ترین خواهش و آخرین خواستمه
راحتم کن...
11:50 بعد از ظهر  | انتظار
|
دلتنگی های هر شب...
بی تو طوفان زده دشت جنونم
صید افتاده به خونم
تو چه سان میگذری غافل ازاندوه درونم
بی من از کوچه گذرکردی ورفتی
بی من از شهرسفرکردی ورفتی
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی
نگهت هیچ نیافتاد به راهی که گذشتی...
چون در خانه ببستم
دگرازپای نشستم
گویا زلزله آمد ،گویا خانه فرو ریخت سرمن
بی تو من درهمه شهرغریبم!
بی تو کس نشنود ازاین دل بشکسته صدایی
توهمه بود و نبودی
توهمه شعروسرودی
چه گریزی ز بر من که ز کویت نگریزم...
گر بمیرم ز غم دل با تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدایی
نتوانم نتوانم
بی تو من زنده نمانم!!!

11:11 بعد از ظهر  | انتظار
|
باورش سخت است
باورنداشتم که گل آرزوی من
با دست نازنین تو بر خاک اوفتد
با این همه
هنوز به جان میرستمت
به الله که اگرعشق چنین پاک اوفتد
میبینمت هنوز به دیدار واپسین
گریان درآمدی که
فلانی خدا نخواست...
غافل که من به جز تو خدایی نداشتم!
اما دریغ و درد
نگفتی چرا نخواست؟؟؟

12:16 بعد از ظهر  | انتظار
|
چه روزهايي خوب
كه در من و تو گل آفتاب مي روييد
به شهر شهره شعرو شراب مي رفتيم
به كهكشان پر از آفتاب مي رفتيم
قلندرانه
گريبان دريده تا دامن
به آستانه « حافظ»
خراب مي رفتيم
و چشمهاي تو با من هميشه مي گفتند :
رها شو از تن خاكي
از اين خيال كه در خيل خوابها داري
مرا به خواب مبين
بيا به خانه من
- خوب من -
به بيداري!!!
به اين فسانه شيرين به خواب مي رفتيم
و چشمهاي سياهت سكوت مي آموخت .
ز چشمهاي سياهت هميشه مي خواندم
به قدر ريگ بيابان دروغ مي گويي
درون آن برهوت
اين من و تو « ما » مبهوت
فريب خورده به سوي سراب مي رفتيم!
0:24 قبل از ظهر  | انتظار
|