آخرین دلنوشته 86
بوی عید...
یه سال دیگه هم تموم شد گلم...
سیصد و شصت و پنج روز دیگه رو هم به انتظارت به پایان رسوندم
قصه سال هشتاد وشش داره تموم میشه
و باز هم یه سال جدید...و یه انتظار عظیم
نه اشتباه نکن گلم
شکوه نمی کنم...از انتظار نمی ترسم
بهش عادت کردم!!!
دیگه فکر کنم فهمیده باشی که آنقدر برام عزیزی که
انتظار کشیدنت رو هم دوست دارم...
فقط یه کم نگرانم!
از این میترسم که
عمرم به لحظه آمدنت نرسه...
فقط از این میترسم که...
اما تو نگران نباش
همیشه بدون هر کجا که باشی
با هر کسی که باشی...
یه نفر تا آخرین لحظه عمرش برات دعا میکنه
و منتظرت میمونه...
11:44 بعد از ظهر  | انتظار
|
دلم برای کسی تنگ است
کسی که مهربانی چشمانش بسان زلال جویباران وصفای دلش را بسان
قرص نان میان همه قسمت می کرد
دلم برای کسی تنگ است
كسی كه دلی برای شنيدن نجواهای شبانه من داشت و لحنی آرام برای نوازش موهايم ؛
دلم برای کسی تنگ است
كسی كه خالی وجودم را از خود پر می كرد و پری دلم را با وجود خود خالي؛
دلم برای کسی تنگ است
كسی كه اشكهايم بر روی دستانش ميريخت و او آب آرامش را بر روی گيسوانم ؛
دلم برای کسی تنگ است
كسی كه با او در جمع تنها بودم و در تنهائيمان دنيائی را مالك بوديم؛
کسی که زندگانی من است
كسی كه دوستش دارم
عاشقانه
همیشه
تا ابــــــــد ؛
تا خود خداونــــد
!
9:35 بعد از ظهر  | انتظار
|