نمیدانم چرا رفتی.... شاید خطا کردم
به او که گفتم بمان، اما نماند!!!
اين روزها به مجروحي گم شده و شكسته و پرپر مي مانم و هواي آسمان چشمانم ابري تر از هميشه است اين روزها بي خود و بي جهت مي گريم در كنار عطر هر گل در كنار بسته ي هر كتاب در كنار حسرت هر شوره زار در كنار بد هر خواب در كنار سياه هر رويا در كنار دل دل هرخط و نور و رنگ و سايه… مي گريم… مي گريم و مي گريم… اين روزها سرشارم از احساسي كه فراتر از احساس است سرشارم از غمي كه فراتر از غم است سرشارم از آهي كه فراتر از آه است سرشارم از عشقي كه فراتر از عشق است و فاقد روحي كه پذيرنده ي اينهمه باشد… اين روزها در ميان همه از هميشه تنهاترم و پرم از كاش و ايكاش… كاش و ايكاش كه درد را نمي شناختم كاش و ايكاش كه جاي بد قصه ها را نمي دانستم كاش و ايكاش كه در پس هر لحظه سقوط نمي كردم… ويران نمي شدم… كاش و ايكاش… اين روزها آخرين تكه ي دلم در كنار نوشته هايت آب شده و به زمين چكيده… و هيچكس نمي داند كه من نگرانم… هيچكس نمي داند كه من در ميان گندم زار، در قلب كوير نگرانم… نه نگران دلي كه بر زمين افتاده و شكسته… كه نگران هر آنچه كه تو نوشته اي و من نخوانده ام… هر آنچه كه تو گفته اي و من نشنيده ام… هر آنچه كه تو كرده اي و من نديده ام…!!!! نگرانم… و يا شايد نه!! تنها و تنها به هذياني غم انگيز دچار شده ام… نمي دانم… تنها مي دانم كه اينجا بي تو تنها ي تنها شده است و من بي ترانه تر از هميشه ام… كاش و ايكاش… كاش مي توانستم در زير باران با تو قدم بر دارم و آنقدر نگاهت كنم تا باران بند بيايد… كاش مي توانستم براي يكبار هم كه شده دستانت را به نوازش بنشينم… كاش مي توانستم روزي سر بر زانوانت بگذارم و شنونده صداي خوش و جان فزايي باشم كه از حافظ مي گويد… کاش و ایکاش می توانستم بگویم آنچه را که نگفتم... دلم فقط تو را ميخواهد… رو به ماه… پشت به دریا… ميخواهم سر بر موهای سياه تو بگذارم و ببارم… ميخواهم براي اولين و آخرين بار به اعتماد شانه هايت بميرم… براي اولين بار و آخرين بار… احساس هم دردی اطرافیانم رو میگم بیچاره...میدونیم سخته ....اون لیاقتتو نداشت...تو هنوز جوونی ...به موقعیتهات فکرکن... خندم میگیره از این حرفها...از این دلسوزی های کورکورانه واقعا به چی فکر میکنن که همدردی می کنن... یعنی فکر میکنن دردمون مشترکه؟؟؟خنده داره...! مگه اصلا دردی هم هست؟ مگه کسی هم میدونه که من چی کشیدم؟ مگه کسی میتونه بفهمه این درد من بی تو رو؟ بهم میگن دیگه باید بزاریش کنار....مگه میشه آدم خودشو بزاره کنار؟ بهم میگن باید فراموشش کنی...مگه آدما زندگیشون رو فراموش می کنن؟ به زور می خوان بهت احساسی نداشته باشم...آخه نمیدونن تو تمام احساس منی... میگن برام عادی میشی....آخه من چی بگم به شون....خنده داره... چقدر دلم می خواست توی این روزها تنها باشم.... تنهای تنها...فقط من باشم و تو....تو که تمام منی!!! 

| پیچك دات نت قالب جدید وبلاگ |


