تبليغاتX
نمیدانم چرا رفتی.... شاید خطا کردم


نمیدانم چرا رفتی.... شاید خطا کردم

به او که گفتم بمان، اما نماند!!!

مي خواهم برايت بنويسم.

اما مانده ام که از چه چيز و از چه کسي بنويسم؟
 
از تو که بي رحمانه مرا تنها گذاشتي

يا از خودم که چون تک درختي در کوير خشک،
مجبور به زيستن هستم.
 
از تو بنويسم که قلبت از سنگ بود

 يا از خودم که شيشه اي بي حفاظ بودم؟

از چه بنويسم؟
 
از دلم که شکستي،

يا از نگاه غريبه ات که با نگاهم آشنا شد؟
 
ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست

و رفت و ناپيدا شد.
 
از چه بنويسم؟

از قلبي که مرا نخواست يا قبلي که تو را خواست؟
 
شايد هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشويم،
دادستان تو را مقصر نداند

و بر زود باوري قلب من که تو را بي ريا و مهربان انگاشت اتهام بزند.
 
شايد از اينکه زود دل بسته شدم

و از همه ي وابستگي ها بريدم تا تو را داشته باشم
به نوعي گناهکاري شناخته شدم.
نه!نه! شايد هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هيچ وقت مرا نديد،
يا نديده گرفت چون از انتخابش پشيمان شده بود.

 عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم.
 
که شايد دوري موجب دوستي بيشترمان بشود

و تو معناي ((دوست داشتن))را درک کني…
امّا هيهات….

که تو آن را در قلبت حس نکردي و معنايش را ندانستي…
از من بريدي و از اين آشيان پريدي

نوشته شده در پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت 7:41 بعد از ظهر توسط انتظار| |

میخواهی بروی؟

خب برو…

انتظار مرا وحشتی نیست

شبهای بی قراری را هیچ وقت پایانی نخواهد بود

برو…

برای چه ایستاده ایی؟

به جان سپردن كدامین احساس لبخند میزنی؟

برو..

تردید نكن

نفس های آخر است

نترس برو…

احساسم اگر نمیرد ..بی شك ما بقی روزهای بودنش را

بر روی صندلی چرخدار بی تفاوتی خواهد نشست

برو…

یك احساس فلج تهدیدی برای رفتنت نخواهد بود

پس راحت برو

مسافری در راه انتظارت را میكشد

طفلك چه میداند كه روحش سلاخی خواهد شد

برو…

فقط برو…..

نوشته شده در یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 7:56 بعد از ظهر توسط انتظار| |

پیچك دات نت قالب جدید وبلاگ