تبليغاتX
نمیدانم چرا رفتی.... شاید خطا کردم

نمیدانم چرا رفتی.... شاید خطا کردم

به او که گفتم بمان، اما نماند!!!

شکايت نمي کنم، اما
آيا واقعاً نشد که در گذر ِ همين هميشه ي بي شکيب،
دمي دلواپس ِ تنهايي ِ دستهاي من شوي؟
نه به اندازه تکرار ِ ديدار و همصدايي ِ نفسهامان!
به اندازه زنگي...
واقعاً نشد؟
واقعاً انعکاس ِ سکوت،
تنها حاصل ِ فرياد ِ آن همه ترانه
رو به ديوار ِ خانه ي شما بود؟
نگو که نامه هاي نمناک ِ من به دستت نرسيد!
نگو که باغجه ي شما،
از آوار ِ آن همه باران
قطعه اي هم به نصيب نبرد!
نگو که ناغافل از فضاي فکرهايت فرار کردم!
من که هنوز همينجا ايستاده ام!
کنار همين پارک ِ بي پروانه
کنار همين شمشادها، شعرها، شِکوه ها...
هنوز هم فاصله ي ما
همان هفت شماره ي پيشين است!
ديگر نگو که در گذر ش گريه ها گُمش کردي!
نگو که نشاني کوچه ي ما را از ياد بردي!
نگو که نمره ِ پلاک ِ غبار گرفته ي ما،
در خاطرت نماند!
آيا خلاصه ي تمام اين فراموشي هاي ناگفته،
حرفي شبيه « دوستت نمي دارم» تو
در همان گفتگوي دور ِ گلايه و گريه نيست؟

+نوشته شده در سه شنبه 16 تیر1388ساعت10:54 بعد از ظهرتوسط انتظار | |