و عشق ...تنها عشق
باید بنویسم
در آن هنگام که چشمانم در ظلمت شب فرو می رود
و چشمانم جز سیاهی چیزی نمی بینند
در آن تاریکی
تنها تویی که نوری!!!
به سمتت می آیم
و مثل همیشه
آغوشت وسوسه انگیز است و دستانت...
اما نه...
می ترسم
می ترسم همه اش رویا باشند
که با کوچکترین برخوردی از عشق
از بین برود!!!
حاضر نیستم به هیچ قیمتی این رویا را از دست بدهم
حتی به قیمت تمام زندگی ام
می خواهم تا ابدیت
تنها نظاره گر آغوشت
و گرمای دستان مهربانت باشم
همین هم برایم کافی است
فقط رویایت را از من مگیر
همین هم برایم کافی است...
3:21 قبل از ظهر  | انتظار
|
رهایم کردی و رهایت نکردم
گفتم حرف دل یکی ست !
هفتصدمین پادشاه را هم اگر خواب ببینی
کنار کوچه بغض و بیداری
منتظرت خواهم ماند!
چشم هایم را بر پوزخند این و آن بستم
و چهره تو را دیدم
گوشهایم را بر زخم زبان این و آن بستم
و صدای تو را شنیدم
دلم روشن بود که یک روز
از زوایای گریه هایم ظهور خواهی کرد
حالا هم از دیدن این دو سه موی سفید آینه تعجب نمی کنم!
فقط کمی نگران می شوم
می ترسم روزی در آینه
تنها دو سه تار موی سیاه منتظرم باشند
و تو برنگشته باشی!!!
10:8 بعد از ظهر  | انتظار
|
راه حل عاشقانه
دیری است که فراموش کرده ام خود را و برای دل نوشتن را...
نمی دانم از جبر زمان است یا از اختیار فکر کردن!
فقط این را میدانم
که دیگر دستم یارای نوشتن نمی دهد از آنچه درون ذهنم جاریست
پرم از خاطرات گذشته
خالیم از آینده
دنبال راه حلی میگردم که خاطراتم را در همان گذشته نه چندان دور باقی بگذارم
بلکه غبار زمانه بر رویشان بنشیند
بلکه رها شوم از این درد تنهایی!!!

11:13 بعد از ظهر  | انتظار
|
برای سنگ صبورم...
گفتی دلتنگ دل نوشته هایم هستی...
اما مهربانم دیگر دلی برایم باقی نمانده که بخواهد از پس ناگفته ها بنویسد
خسته از گذشته های نه چندان دور و بدون هیچ امیدی به آینده...
تنها کوله باری از خاطرات را به دوش می کشم
جایی سراغ نداری که بتوانم تنها برای لحظه ای کوله ام را بگذارم
و به اندازه چشم بر هم زدنی آرام گیرم؟
نه ...
از من نخواه که کوله ام را بر شانه های تو بگذارم...
حتی شانه هایت را در رویا نیز از آن خود نمیدانم
آنگاه تو می خواهی...
نه،
شانه هایت با ارزش تر این است که آرامگاه من باشند!

3:11 بعد از ظهر  | انتظار
|
این حال منه بی تو
چقدر دلم برات تنگ شده .آخه چه کردی با این دل من ،گریه امونمو بریده دیگه حوصله خودمم ندارم ...
تقصیر خودته که منه دیونه رو دیونه تر کردی .من که اولش به تو گفتم خلوتم رو بهم نزن من بهش عادت
کردم. یادته تو چی گفتی ؟ گفتی من هستم دیگه خلوت معنایی نداره !!!
یادته بهت گفتم مطمئنم که میری گفتم میدونم که تو موندنی نیستی...
بهم خندیدی گفتی بچه ای هنوز که عاشقی رو بفهمی
یادته گفتم من بچه اما عشق کوچیک وبزرگ نمیشناسه . یه حسه که برای ورودش به قلب آدما
شناسنامه نمیبینه! گفتی همه چیزو بسپار به من و فکرشم نکن .
گفتم فقط خودمو میسپارم بهت ازم مراقبت کن
گفتی مطوئن باش هر پنجشنبه منو میبینی، پس قرار ما غروب هر پنجشنبه...
میدونی چند تا پنجشنبه گذشته...
این حاله منه بی توست

6:26 بعد از ظهر  | انتظار
|
دلم هواتو کرده ...
سلام گلم.... همون شعری رو که خیلی دوستش داشتی رو برات مینویسم:
در سکوت دلنشین نیمه شب
میگذشتیم از میان کوچه ها
راز گویان ـ هر دو غمگین هر دو شاد
هر دو بودیم از همه عالم جدا
تکیه بر بازوی من میداد گرم
شعله ور از سوز خواهش ها تنش
لرزشی بر جان من میریخت نرم
ناز آن بازو به بازو رفتنش
در نگاهش با همه پرهیز و شرم برق میزد آرزوئی دلنشین
در دل من با همه افسردگی ، موج میزد اشتیاقی آتشین
زیر نور ماه ، دور از چشم غیر
چشم ها بر یکدگر میدوختیم
هر نفس صد راز می گفتیم و باز
در تب ناگفته ها می سوختیم
نسترن ها از سر دیوارها ، سر کشیدند از صدای پای ما
ماه می پائیدمان از روی بام ، عشق می جوشید در رگهایمان
سایه هامان مهربانتر ...بی دریغ
یکدگر را تنگ در بر داشتند
تا میان کوچه ای با صد ملال ــ دست از آغوش هم برداشتند
باز هنگام جدایی سر رسید
سینه ها لرزان شد و دلها شکست
خنده ها در لرزش لبها گریخت
چشم جان من به ناکامی گریست
برق اشکی در نگاه او دوید....
10:57 بعد از ظهر  | انتظار
|
وچه سخت است باور این...
نیستی و من نمیدانم کجائی؟!
نیستی و من نمیدانم به کدام نشانی دنبالت بیایم
نیستی و من با نبودنت مواجهم
نیستی من باید نبودنت را باور کنم
باید نبودنت را تحمل کنم
باید نبودنت را حقیقتی بپندارم که بر زندگیم سایه افکنده
نیستی و من ماندم و من
با یک دنیا خاطره ، بایک دنیا حرفهای ناگفته
بایک دنیا نشانی بی پلاک.....!
6:42 بعد از ظهر  | انتظار
|
تو کیستی؟
تو هر که باشی
مرا دلشکسته و نومید نخواهی کرد
من هیچ خیالی در سر ندارم
که بخواهم تو کسی باشی٬ که من می خواهم!
یا رفتارت به دلخواه من باشد...
من بر آن نیستم که بخواهم آینده تو ر اپیش بینی کنم
من فقط می خواهم تو را کشف کنم و عاشقت شوم!
و تو مر ادلشکسته و نومید نخواهی کرد.
11:12 بعد از ظهر  | انتظار
|
به بلندترین شب سال قسم که همیشه دوستت خواهم داشت...
8:55 بعد از ظهر  | انتظار
|