آخرین دلنوشته 86
یه سال دیگه هم تموم شد گلم...
سیصد و شصت و پنج روز دیگه رو هم به انتظارت به پایان رسوندم
قصه سال هشتاد وشش داره تموم میشه
و باز هم یه سال جدید...و یه انتظار عظیم
نه اشتباه نکن گلم
شکوه نمی کنم...از انتظار نمی ترسم
بهش عادت کردم!!!
دیگه فکر کنم فهمیده باشی که آنقدر برام عزیزی که
انتظار کشیدنت رو هم دوست دارم...
فقط یه کم نگرانم!
از این میترسم که
عمرم به لحظه آمدنت نرسه...
فقط از این میترسم که...
اما تو نگران نباش
همیشه بدون هر کجا که باشی
با هر کسی که باشی...
یه نفر تا آخرین لحظه عمرش برات دعا میکنه
و منتظرت میمونه...
11:44 بعد از ظهر  | انتظار |