تبليغاتX
نمیدانم چرا رفتی.... شاید خطا کردم -

نمیدانم چرا رفتی.... شاید خطا کردم

به او که گفتم بمان، اما نماند!!!

همیشه با تو بودن را انکار کرده ام

همیشه انکار کرده ام که تو برای من همچون هوایی هستی که تنفس می کنم

نمی دانی چقدر در حسرت داغ تو می سوزم

می سوزم که نمی توانم حتی برای یک ثانیه در آغوشت بگیرم

دلم می خواست حتی اشکی بودم که از شادی بر گونه های زیبایت جاری می شدم

و به فاصله ی یک

ثانیه جان می باختم

به این ترتیب می توانستم صورت تو را که برایم آرزوست لمس کنم

تو را ندیده ام.....نشناخته ام.....اما همه ی وجودم هستی

شاید سالها بماند.....این حسی که احساس می کنم

دردی که احساس می کنم........غروری که از شناختن تو در وجود دارم

شاید همین فردا.....یک ساعت دیگر

شاید بعد از درس امروز فراموشت کنم

زمان مرا یاری خواهد کرد.....من در طول زمان با تو آشنا شدم

به من بگو...

چه گونه می توانم فراموشت کنم

وقتی در هر قسمت کوچکی از زندگی ام تو وجود داری

به من بگو

چه گونه فراموشت کنم؟

وقتی در تک تک لحظه های عمرم ....

در هر نقطه روحم نشانه ای از وجود تو نهفته است

به من بگو

چه گونه انکار کنم عشقی که می دانم حقیقی است؟؟؟

چه گونه وجود تو در ابتدا و انتهای سرنوشتم را انکار کنم؟

چه گونه بر طعنه های هر دقیقه ی دوستان نزدیکم طاقت بیاورم؟؟؟؟

به من بگو.......

چرا نمی گذارند تا ابد با یاد تو تنها باشم.........

+نوشته شده در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت11:14 بعد از ظهرتوسط انتظار | |